الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

246

الغدير ( فارسى )

يكى خوردن و يكى صبركردن ، ليكن حديث خربزه را نمىدانم منشأ و سرآغازش چيست ، چنان كه خبرش را هم نمىدانم . 88 - شراب يك شهر سركه شد در جلد هفتم شذرات الذهب آمده : داود بن بدر حسينى ( م 881 ) در يكى از نواحى قدس بزرگ شد كه مردم آنجا همه نصارا بودند و مسلمانى جز شيخ و خاندانش در آنجا يافت نمىشد . شغل همهء اهالى ، فشردن انگور و فروختن آن بود و اين بر او خيلى دشوار بود . به سبب همين كار ، متوجهء مراقبت شد تا آنكه همهء انگورهايشان سركه و آب شد و در نتيجه ، اهالى از اين عمل عاجز شدند و از آنجا كوچيدند و جز شيخ و اطرافيانش كسى آنجا نماند . نظر شما دربارهء جماعتى كه شغلى جز تهيه عصارهء انگور و فروش آن ندارند ، چيست ؟ آيا فقط اين حرفه ، اهالى آنجا را از ديگر حرفه‌ها مىتواند بىنياز كند ؟ و آيا حرفهء نصارا منحصر به فروش شراب بوده و هيچ كسى حرفهء ديگرى نداشته است ؟ و آيا خود شيخ و خاندانش مىخواستند بقيهء حرفه‌هايى را كه مردم عالم بدان نيازمندند ، به عهده بگيرند ؟ 89 - ابو المعالى زنده مىكند و مىميراند امام ابو محمّد ضياء الدين وترى در شرح حال سيد محمّد ابو المعالى سراج الدين رفاعى ( م 885 ) نوشته : او بر پشت مردى گوژپشت و خميده دست كشيد و خداوند خميدگى پشت او را بر طرف كرد و چنان راست‌قامت شد كه گويى قبلا هيچ خميدگى نداشت . همچنين روايت كرده است كه يك روز در شام از كنار غلامى كه گوسفند سر مىبريد ، گذشت و ديد كه گوسفند را ذبح كرده و كارد را در دهانش گذاشته است . غلام نيز جوانى زيبا و نكوروى بود . وقتى او را ديد ، ايستاد . گوسفند هم دست و پا مىزد و نزديك بود كه روح از بدنش خارج شود . به آن جوان گفت :